تبليغاتX
<................................................................................> عاشقانه های مجید

 

زندگی چيست؟ فلاسفه وفرهيختگان و مليون ها انسان همچنان در پی پاسخ به اين سوال هستند. در حقيقت مفهموم زندگی بستگی به کسی دارد که زندگی می کند.

زندگی ما بر اين کره خاکی در اساس نوعی تجارت در عمل است همه ما اينجا در قلمرو عمل و فعاليت قرار داريم. قلمرو عمل به ناگزير قلمرو اصتحکاک نيز هست. اما چه چيز می تواند ما را در اين سفر زميني ياری رساند؟

دادا واسوانی پيوسته می گفت:«نياز بشر امروز فقط فلسفه يا انديشه نيست، او نيازمند اطمينان و يقين است. امروز همه ما نياز داريم بدانيم تنها نيستيم و ترک نشده ايم، بلکه کسی هست که به ما  عشق می ورزد و اهميت می دهد.»

و اين خرد دادا وسوانی در عمل است؛ خردی با سادگی تمام و در عين حال عميق و پر معنا!

کريشنا کوماری

مقدمه کتاب "گوهر خرد" نوشته جي. پی. واسوانی

  

                              

 

   

دستهايی که ياری می رسانند مقدس تر از دستهايی هستند که دانه ههای تسبيح را می گردانند.  

 

 

                            

 

همچنانکه در راه زندگی پيش می رويد، دست ياری به سوی ديگران نيز بگشاييد. شايد اين کار از سرعت شما بکاهد اما شما را به خدا نزديکتر می کند.

 

 

                                

 

در مسير پيچاپيچ زندگی سرانجام روزی می رسد که دوستان ما را ترک می کنند و خويشان و بستگان نيز ما را فراموش می کنند  اما دراين ميان کسی است که پيوسته با ماست هرگز ما را ترک نمی کند تحت هيچ شرايطی ما را از خاطر نمی برد و به ما عشق می ورزد . آن وجود پر مهر و پيوسته حامی ، خداست ! پس لحظه ای نگاه خود را از وقايع خوشايند و نا خوشايند زندگی که همواره در حال تغيير راست برگيريد  و آنگاه به سوی خدا برگردانيد .

آيا زندگی اسرار آميز به نظر نمی رسد و کارهای خدا اغلب فراتر از حدود درک و فهم ما نيستند؟

شر پيوسته در پيرامون ما حظور دارد و به اشکال مختلف نمايان شده و آسيب می رساند. اما همان گونه که عيسی مسيح فرموده است: «نيکی از شر به وجود می آيد.» 

   

 

 

 

 

 

انسان ها عمو ماً چنان سرگرم تغيير دادن شرايط زندگی خود هستند که فرصتی براي تغيير داد ن خود ندارند اما بنا بر قوانين الهی اگر کسی شخصيت خود را تغيير ندهد هيچ تحول پايدار و موثري در شرايط زندگی او ايجاد  نخواهد شد. به همين دليل است که  وقايع ناگوار و نا خواسته در زندگی ما تکرار می شوند. 

                        

+ خلق شده توسط مجید در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:48 |

 

در عمق دریا هرکز یک قطره پیدا نیست

پـایـان یـک دوسـتی، پـایـان دنیـا نیست

 بنام خدا، خدای دوستی و جدایی، خدای حادثه و قانون، خدای راستی و دروغ، خدای پرنده و گرگ.... و

سلام، سلام به همه دوستی ها ، همه حادثه ها ، همه راستی ها و همه پرنده ها.

خوب دوستای گلم امتحانا تموم شد و دوباره می تونیم دردای دلمونو بریزیم تو وبامون.دردای دل این آپم

شعرای دلمه شعرایی که ممکنه بوی شعر نده اما بوی دل میده، دلی که حتی شبای امتحانم دوستاشو

فراموش نکرد و نالید ناله هایی که ممکنه وزن و قافیه نداشته باشه اما درد داره.

اگه ناله های دل دوستتونو  خوندین خوشحال میشم ایراداشو بگین تا درستشون کنم. در ضمن برای

اینکه منطورمو از بعضی مصرع خا بدونین میتونین موسو رو عکس کنارشون نگه دارین.   

 

        ديـدی گفـتـم دوستـيمـون نـگـاه و اشـکاش باهـمه

 

ديـدی گفـتـم دوستـيمـون نـگـاه و اشـکاش باهـمهحتماً شنیدین میگن:" دوستی با یک نگاه شروع و با یک قطره اشک پایان می یابد."

پـس خـدا چـرا هـمـش عـمـر قشـنگيـا کمـه !؟

ديـدی گفتـم کـه يـه روز مـن و  تـو هم جـدا ميشيـم

يـه روز از هـميـن روزا هـر دوتــا بــی وفـا ميـشيم

ديـدی گـفتـم« قـانـون دوسـتـی» مـا دلـخـوريـهحتماً شنیدین میگن:" دوستی یک حادثه و جدایی یک قانون است."

 دلـخــورم از کـار دنـيــا کـه کـارش دلـبٌـريـه

ديـدی گـفتـم نـمـيشه ايـن يکـی قـانـونـو شکست

بــرای هـر اتـفـاقـی هـميـشـه آخـری هسـت

ديـدی گـفتـم کـه بـريـن خـدای قـانـونـو بگـين

 قـانـون جـدايـی رو جـمـش کـن از روی زمـيــن

ديـدی گفتم پس چی شـد می خواستـی قانـون بـشکـنی

نـگفـتـی بـه جـای قـانــون دل داغـون مـيشکـنی

ديـدی گـفتـم مـی بـازم «بـازی دوستـی» کـردنـو

خـيلـی راحـت بـلـدم بـازی عــالـی بـاخـتنـو

ديـدی گـفتـم يـه روزی حـوصلـه تـو سـر مـيـاد

اون روز از مـرگ «چـراغ دوستـيمـون» خـبـر ميــاد

ديـدی گفـتم چشـم مـن دوبـاره اشـکـا رو چـشيـد

 وقتـی تـو نـوشتـه هاش بـه اسـم دوستـاش مـی رسيد

ديـدی گـفتـم تـوی دوری، دوسـتـيمـون خـدايـيـه

 تـوی نــزديـکی هـمـش، دروغ بــی وفـايــيـه

 

   ديـدی گـفتـم بـلـدم اســيـر گـريــه هـا بشـم

 

ديـدی گـفتـم بـعضـی وقـتـا ديـدنـا بـلا مـيشـه

بـا يــه ديــدن دل آدمــا پــر از ريــا مـيـشـه

ديـدی گفتـم مـی تـونـی يـه جـاهـايـی دروغ بگـی

از يـه «آی دی» يـا کـه از کـلاغ و  ماست و دوغ بـگی

ديـدی گفتـم هـميشه نـمـی تـونـی صـادق بـاشـی

والاّ هـمش بـايــد از دسـت دوسـتـت دق بـاشــی

ديـدی گـفتـم دوسـت دارم فـيـلمـای عـاشقـونه رو

چـون تـو فـيلمـا مـيشـه ديـد عـشقـای اين زمونه رو

ديـدی گـفتم کـه يـه روز تـو هـم ازم خستـه ميشـی

مـيـری تـو آرزوهـات بـه اونـا دلبـستـه مـيـشـی

ديـدی گفـتـم تـو چـشـا ميـشه دروغـا رو شـنيـدحتماً شنیدین میگن:" چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمیگن"

 امّـا بـاز بـه خـاطـر دوستـيـا، چشـمـا رو نـديـد

ديـدی گـفتـم بـلـدم اســيـر گـريــه هـا بشـم

 بـرم از شـهـر شـما اشـک «فـرشـتـه هـا» بـشـم

ديــدی گـفـتم دل مــن اســيـر شـهـر غـربـتـه

آخـه «تـهــرون» شـمـا پــر از دروغ و نـفـرتــه

ديـدی گـفتـم مـثـل مـن سـاده و بـی ريـا کــمـه

ولــی بــاز دلای ســاده غـمـاشـون يـه عـالـمـه  

 

                     جـای دوسـتيـا فقـط تـو «کـامنتـا» و تـو« نـتـه»

 

ديــدی گفـتـم قــرن مــا قــرن دروغ مـنـتـه

 جـای دوسـتيـا فقـط تـو «کـامنتـا» و تـو« نـتـه»

ديـدی گفـتـم ميشـه بـاز« کـامنـتـا» رو اينجا نوشت

عـوض يـه قـطـره بـودن اونـو تـو «آپــا» نـوشـت

ديـدي گفـتـم لازمـه يـه جـاهـا ديـوونــه بـشـيمعین: " امشب از اون شباست که من دباره دیوونه بشم   تو شهر این غریبه ها اسیر میخونه بشم

 بـري تـو «کـافـي نـتـا» يـه مست مـيخونـه بشـي

ديـدي گـفتـم نـميشـه، هـمـيشـه زنـدگـي کنـي" زندگی چیست خون دل خوردن   پشت دیوار آرزو مردن"

 بـعضـي شبـها رو بـايـد گـريـه دلـتنـگي کـنـي

ديـدي گفـتم مـن مـي خـوام شعـرامـو فريـاد بـزنـم

تـوي ايـن شـهـر غـريـبـا، بـيـخـودي داد بـزنـم

ديـدي گـفـتم بـهتـره از دور بـا هم گـپ بـزنـيـم

 تـو هـمون «وبـلاگ »و «کامنتـا»، تيـپ رپ بـزنـيم

ديـدي گـفتـم زنـدگـي مـثـل  يـه دريـاي غـمـه

 حـالا مـي بـينـم ديـگـه خـون دلــم بـرام کمـه

ديـدي گـفتـم نـمي خـوام کـلبـه مـو نـقاشي کنـي

 بــري بـا اشـکـاي مـنـت اونـا آبـپـاشـي کنـي

 

        ديـدی گـفتـم بـه خـدا پيـش تـو مـن پـرنــده ام

ديـدي گفـتـم مـيشـه بـاز پـرنـده هـا رو دونـه داد

حتـي بـا يـه گـوشـه «نـت» مسـتا رو هم ميخـونه داد

ديــدی گفـتـم مـی تـونـم شعـرا رو شـرمنـده کنـم حالا چی؟ عشق بهتره یا ثروت؟؟

«عـشقـو» بيـارم تـو وبـم «پـولا» رو بـازنـده کنـم

ديـدی گفـتـم شـک نـکـن بشـکن و پشـت پـا بزن

بـه مـن سـاده و قــلـب صـاف و بـی پـنـاه مـن

ديـدی گـفتـم بـه خـدا پيـش تـو مـن پـرنــده ام

تـوی دوستـيـا هـميشـه، يــه جـوری بــازنـده ام

ديـدی گـفتـم مـی تـونـم جـای پـرنـده هـا باشـم

نـقـش يـک پـرنـده بـی کـس  و بـی پنـا بـاشـم

ديـدی گفـتـم بـه خـدا گـريـه بــه دادم مـی رسـه

 تــوی اوج بـی کـسـی گـريـه بـرام، هـم نـفسـه

ديـدی گفـتـم کـه زميـن هـمش مـال شـما بـاشـه

 بــذا تـا مـصيبـتـاش سـهـم پـرنـده هـا بـاشـه

ديـدی گفـتم کـاش مـيشـد هـميشـه بـا وفـا نبـود

واســه دردای دنـيـــا هـمـيـشـه دوا نــبــود

ديـدی گفـتـم رو زمـيـن مـن هـمـه جـا زيـادی ام

انـــگـــار اولــيـن اسـيــر تـشــنه آزادی ام

 

       ديـدی گـفــتـم آسـمـون! دلـم پـره از ايـن زمون   دل و دسـتـامـو بـبـر بـه عــرش کـبـريـا رسون

 

ديـدی گـفــتـم آسـمـون! دلـم پـره از ايـن زمون

دل و دسـتـامـو بـبـر بـه عــرش کـبـريـا رسون

 ديـدی گـفتـم آسـمون، خونـه مـا بـی خونـه هـاست

خـونـه بـه ايـن بـزرگـی فـقط از لطـف خـداسـت

ديـدی گـفتـم نـمی گـن: « دوستـی مـا مـقـدسـه»

اونـايـی کـه چـشمـاشـون چـشـمای گـرگ هوسه

ديــدی گـفـتـم جـلـوی دروازه شــهـرو نـبنـدیادمون نره که:" میشه دروازه یه شهرو بست اما دهن مردمشو نه!!!

 اگــه مـردی عــوض دروازه لـبــهـا رو بـبـنـد

ديـدی گـفتـم بـه خـدا هيـچکـی بـجـز خـود خدا

 نـمـی تـونـه بـدونـه از قـلـب پـاک عــاشـقـا

ديـدی گفتـم مـی خـوری چـوب نـشستـن بـا منـو

وقـتـی خـوردی مـن چـشيـدم تـلـخـی نـوشتنـو

ديـدی گفـتم کـه تـو رو نـرگـس پـاکـم ميـدونـماگه می خواهین بدونین نرگس کیه؟ روی نرگس کلیک کنین تا  آپ هفته دوم اردیبهشت هشتادو پنج رو ببینید.

از تـو شعـری مثـل اون نـرگـس خـاکم مـی خـونـم

ديـدی گـفـتـم مـی تـونـم بـرات                کنـم

 ديـگه تو دوستی مـی خـوام سبـزو، خـاکستـری کنـم

ديـدی گـفتـم ولـمـون کـن تــو يـه پـا کبـوتریاینم که مشخصه:" کبوتر با کبوتر باز با باز"

 مـاهـا بـازيـم ای کبـوتـر! چـرا بـا مـا مـی پری؟

ديـدی گفـتـم مـن بـرات يـه دوسـت بـی مـزه شدم

تــوی آخــريـن نـگاهـت عـلـف هــرزه شـدم

ديـدی گـفتـم کـه بـرو امـا خـداحـافـظـی کـن

مـنـو ول کـن لااقـل خـدا رو از خـود راضــی کن

             «آسـمونـم» مـال تـو، ديــگـه چـی دارم غـيـر ايـن

  

بـسه گفـتم ، نـمـی گـم، آخـه کسـی گـوش نـميـده

کـسی بـه دلای خـسـتـه، ديـگـه آغــوش نـمـيـده

حـالا مـی خـوام بـشنـوم چـرا فــرامـوشـت شــدم

اولـش دوسـتـو،  حـالا خـار چـش و گـوشـت شــدم

حــالا دوسـت نازنـين، ديـدی کـه بـاخـتـم بـه زمـين

«آسـمونـم» مـال تـو، ديـگـه چـی دارم غـيـر ايــن

حـالا دوسـت خــوب مـن چشـمای خـستـه تـو ببنـد

مـنـت گـرگـو نـکـش واسـه پـرنـده هــا نـخنـد

حـالا بـاز از دل جــون شــعـرای دوسـتـتو بــخـون

اگـه خـواستـی بـاز بـهـش، تـلخـی دوستـی بچـشون

حـالا چـارشـنـبه گـذشـت و شــب دلـتنـگی رسـيد

ايـنو راحـت مـيـشه خونـد از شعـرای تـلخ «مـجـيد»

 

  جـای دوسـتيـا فقـط تـو «کـامنتـا» و تـو« نـتـه»

 

 اینم چند تا عاشقانه زیبا  

      نام عاشق                  نام عاشقانه               آلبوم                     متن تراته             ترانه

      ********************************************************************

      معین                       قسم نخور                 لحظه ها                     ببینید              بشنوید

     معین                       سفر                         سفر                          ببینید              بشنوید

      پویا                         قطره باران                  قطره باران                  ببینید             ببشنوید

      امید                        باران                         باران                         ببینید             بشنوید

      امید                       لبات گل اناره              باران                          ببینید             بشنوید

      سیاوش قمیشی      پرنده های قفسی       پرنده های قفسی          ببینید             بشنوید

      شادمهر عقیلی        ژینا                          خیالی نیست                ببینید             بشنوید

      سامان                 قسم                           مکه                            ببینید            بشنوید

      محمد اصفهانی        شکایت هجران           نون و دلقک                   ببینید             بشنوید

 

+ خلق شده توسط مجید در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:3 |

 

خدايا بازم با اسم خودت شروع مي كنم و منتظر كامنتت مي مونم

 

دوسـتاي خـوبم سـلام؛قبـل از هـر چيـز از نـظرات خـوب هـمه تـون تـشكر مـي كنـم و تعـريفـاي سبـزو سـازنـده تـون از زنـدگـي رو هـم در قسـمت ادامـه مطـلب آوردم.

خـوب بـراي آخـريـن آپ قبـل از امتحـانـات بـا يـه انشـاء چطـوريـن؟ يـه انشـاء كـه مـوضـوش بـا تـموم اونـايي كـه تـو راهنـماي و دبستـان نـوشتيـم فـرق مـي كنـه. ازتـون نـمي خـوام انـشاء بنـويسيـن فقـط مـوضـوشـو بـدونيـن كـافيـه.

يـادمـه ده، پـانـزده سـال پيـش كـه دبـستان و راهنمـايـي مـي رفتيـم هـر سـال بـايد در مـورد يـه مـوضوع تـكراري و اجبـاري انشـاء   مـي نـوشتيـم. يـه مـوضـوع تكـراري بنـام «علـم بهتـر است يـا ثـروت؟» كـه يـه جـواب اجبـاري هـم داشـت چـون مجبـور بـوديم بگيـم "عـلم". وقـتي هـم بـزرگ شـديم ديـديم علـم شـده مـدرك؛ و ثـروت شـده خيـال و محـال و آرزو. عـوضش الان يـه چيـزي فهميـديم كـه اون وقتـا زيـاد حـاليمـون نبـود. الان بـيشترمـون بـراي يـه بـارم كـه شـده تـو زنـدگي عـاشق مـي شيـم. عـاشق يكـي ديگـه مثـل خـودمـون. اينـم بـه خـاطـر ايـن گفتـم كـه مـوضـوع انـشامـون يـه ذره مشخـص تـر بـشه.

دوستـاي گـلم اگـه تـو زنـدگـي بـه يـه دوراهـي بـرسيـن كـه مجبـور بـشين بـين عشـق و ثـروت يكـي رو انتـخاب كنـين يـا بـهتر بگـم مجبـور بشـين يـه انشـاء بنـويسيـن بنـام «عشـق بـهتر است يـا ثـروت؟» اُنـوقت چـي مـي نـويسـين؟

اول انشـاي غـلام رضـا رو ببينيـن بعـد اگـه حسش بـود بـسم ا.. : 

 

            

                     تقديم به همه اونايي كه براي قلب هاي پر از عشق بيشتر احترام قائلند تا جيب هاي پر از پول.

 

عـاشقـانـه تـريـن شعـراي دنيـا تـقديـم بـه عـاشـق تـريـن جـوونـاي ايـران:

اگـــه روزگـــار گــــذاشــت یـــه بــــار دیــــگــه دنـیــا بـیـــام
بــازم عــاشــقـت می شــم  بــازم ســراغ تـــو می یــــــام
ایــن دفــه اون دفـه نیسـت  خـوب می دونم چیـــکـار کـنــم
تـا همــون جـور کـه می خــوام قــلب تــو رو شیـــکـار کــنـم
ایـــــن دفـــــــه خــــوب می دونـــــــــم چیــــــــــکار کنـــــم
تـــــــــــا تـو ایــن خــونه تــو رو، همــیشــه مـونـدگــار کنــم

 

اگه دوست دارین این ترانه زیبای پویا رو گوش بدین اینجارو کلیک کنین.

 

                             

 

+ خلق شده توسط مجید در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:6 |

 

بنام خدا

سـلام دوستـای خـوبـم . خـوبيـن ، «چـه مـی کـنيـن بـا زنـدگـی؟» راسـتی تـا حـالا بـه تـعريـف زنـدگـی فـکـر کـرديـن. بـعضی وقتـا بـرای بـديهـی تـريـن چـيزا يـه تعـريـف خـوب پيـدا نـمی شـه. مـن فـکر مـی کـنم دليـلش ايـنه کـه هـمه اون مـوضـوع رو مـی شنـاسـن و از نـگاه خـودشـون يـه جـوری تـعريفـش مـی کـنن.

مـنم نـمی خـوام تـموم تـعريفـای زنـدگی رو بـگم چـون فـکر مـی کـنم بـه انـدازه تـموم آدمـا ازش تـعريـف وجـود داره امـا چـندتـا تـعريف کـه هميـن الان تـو ذهنـم اومـد رو مـی گـم.

اوليـن تعـريفـو تقـديم مـی کنـم بـه دوسـت خـوب دوران کـارشنـاسيـم بـاسط  کـه اوليـن بـار از اون شنيـدمش:

زنـدگی صحـنه يکـتای هنـرمنـدی مـاست، هـر کسـی نغمـه خـود خـوانـد و از صحـنه رود،؛ صحـنه پـيوستـه بـجاست. خـرم آن نـغمـه کـه مـردم بـسپارنـد بـه يـاد.

دوميـشونـا تـقديم مـی کـنم بـه استـادMIS  مـون کـه هيـچ وقـت نـديـدم بـخنـده:

زنـدگی يـعنی لـبخند بـه کسـی ورنـه هـر خـار و خسـی زنـدگـی کـرده بـسی.

ايـن يـکی تـعريـفو هـم تـقديـم مـی کنـم  بـه شمـا دوستـای خـوبـم کـه حـرفـای دلتـونـا تـو وبـا تـون نـقاشی مـی کنيـن:

                 باد قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفـتمش نـقاش را نـقشی بـکش از زنـدگی بـا قلـم نـقش حبـابی بـر لـب دريـا کشيـد.

 

 

      با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

اينـم شـايستـه خـودمـه:

زنـدگی چيـست خـون دل خـوردن  پشـت ديـوار آرزو مـردن.

بـد نـيست ايـن تـعريفـو هـم از دكتـر عـلي شـريعـتي داشته بـاشيم:

زنـدگـي دو نيمـه اسـت نـيمه اول انتـظار بـراي نيـمه دوم و نيـمه دوم حسـرتِ نيمـه اول.

خـوب شمـا چـی؟ شمـا تعـريف خـاصی از زنـدگی نـداريـن؟

از تعـريف زنـدگی کـه بـگذريـم نـوبـت يـه شـعـر عـاشـقانـه می رسـه کـه عاشقانـه بـه همـه عاشقـای منتظر تـقديـم می کـنم:

 

سر همان کوچه سبز که میرسد به انتظار

اگر که دل سـوختـه اي بــا تـوغـريبـه نـيسـتم      که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط      درستـی مـرا ببیـن در ایـن زمانـه ی غلـط

خــوب مـــرا نــگـاه کـن تـو ای تـمــام دیــدنـم        خـوبـم اگـر یـا کـه بـدم دروغ نیستم منم

مـرا کـه پـشــت پـا زدم بـه راه و رسـم روزگـار       اگر که عاشقی و یار مرا به خاطر بسپار

در آسـتانـــه ی سـفـر پـشـت نـگــاه بــدرغـه       گـریـه نـکـن دعـاكـن مـرا بـه خاطر بسپار

سر همان کوچه ی سبز که می رسد به انتظار       من ایستاده ام هنوز مرا به خاطر بسپار

 

اگه دوست دارین این ترانه زیبای امید رو گوش بدین اینجارو کلیک کنین

 


ادامه مطلب
+ خلق شده توسط مجید در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:54 |

بنام دوست

سـلام دوستـاي خـوبم: مـن تصـميم گـرفتم تـو وبـم تـا اونـجا كـه مقـدوره از عشـق بنـويسم. ولي نمـي دونم چـرا تـا حـرف عـشق پيـش ميـاد  همـه مون يـاد ‹‹ ليـلي و مجـنون›› ، ‹‹فـرهاد و شيـرين›› ،‹‹ ويـس و رامـين›› واز ايـن جـور آدما  مي افتـيم آخـه مـگه عشـق فقـط ايـنه، مگه فقط اينـا عـاشق بـودن اگـه اينجـوريـه کـه ديـگه بـايد تـو افسـانه هـا دنبـال عشق و عاشقا بگـرديم . اصـلاً كـي عشـقو اينـجوري تعـريف كـرده مـن فـکر مـی کنـم  ايـن فقـط "يـه نـوع "از عشقـه نـه همـه عشـق. يـه نـوع كـه اونم مـي تـونه پـاك و مقـدس بـاشه مثـل ‹‹عـلي و فـاطمه›› مثل ‹‹محـمد و خـديجه›› و... و مي تـونه دروغ، دورويـي و هـوس بـاشه كـه متـاسفـانه مثـالاش اصـلاً كـم نيسـتند.

بـه نـظر مـن عـشق يعـني‹‹ عـلاقه شـديد قـلب بـه يه وجود ›› حـالا ايـن نـوع قلـب و اون وجـودي كـه بهـش عشـق مـي ورزيم و شـدت عـلاقه مـون، نـوع عشـقمونـو مشخـص مـي كنه.ايـن وجـود ميتـونه يه انسـان بـاشه، يـه كشـور بـاشه يـه قشـر خـاص بـاشن، يـا ايـنكه يـه ذات مقـدس بـاشه. بـا يـه قـلب پـاك هـم ميـشه عـاشق خـدا بـود و هـم خـديجه، هـم بـه خـاطر خـدا تـپيد و هم بـه خـاطر فـاطمه و حسـن و حسيـن.

حـالا زيـاد تـو تـعريف دقيـق عشـق نمـي رم. اگـه عمـري بـود بـعداً سـعي مـي كنـم يـه تـعريـف عـلمي از عشـق كـه روانـشناسا در مـورد عـشق و انواع اون دادن رو بـذارم تـو وبم.امـا الان مـي خـوام از يكي از عشقـاي خـودم بـراتـون بنـويسـم. دليـلشم ايـنه كـه داريم بـه بيسـتم ارديبهشـت نـزديك ميشيم. بيسـت ارديبـهشت بـراي مـن يـادآور يـك وجـود مقـدسه كـه حالا كه رفتـه احسـاس مي كنـم عـاشقشـم. وفقـط مي تـونم بـگم خـوش بـه حالـش چـون" پـاك اومـد و پـاك رفـت".

عـشقي كـه مـي خـوام از اون بـراتـون بـگم عشـق بـه يک زيبـای پـاک، بـه يک فـرشـته،يک بـهشتی.....  و يک خـواهـره.آره يـه خـواهـر كه چنـد سـال پيـش  بـود امـا حـالا....

نـمی دونـم تـا حـالا يـه گـل نـرگس خـرد شـده رو ديـديـن!؟ البتـه اميـدوارم اصـلاً نبينـين! امـا مـن ديـدم مـن يـه گـل نـرگس خـرد شـده رو از زيـر آوار در آوردم. و بـعد سـرمـو رو قـلبش گـذاشتـم و ديـدم ديگـه آهنـگ تپيـدن نـداره . ديگـه از تپيـدن تـوی ايـن جـهنم، يا بـه قـول سيـاوش قميشي  جنگـل حوصـله اش سـر اومـده و مـی خـواد بـره . فقـط نـه يـا ده سـالـش بـود امـا واسـه مـن نـود سـال خـاطـره بـود. بيست ارديبهشت سـال  هفتـاد و شش يـه جـای ايـران لـرزيـد و مـن و خـواهـر خـوبـم اونـجا بـوديـم. مـن تـو خـونـه و او تـوی حيـاط. امـا حـالا اون تـوی بـهشته و مـن تـوی جهنـم. اون لـحظه کـه ديگـه زميـن طـاقتـش سـر اومـد و شـروع بـه لـرزه کـرد از خـونه اومـدم بيـرون. خـواستـم بيـام تـو حيـاط؛ امـا ديگـه حيـاطـی نبـود. اونـجا يـه عـالـمه گـل و خشـت و آجـر بـود و يـه گـل نـرگس زيـر اون هـمه آوار.

حالا اين ترانه زيباي  سيـاوش قميـشی رو عاشقـانـه تقـديـمش مـی کنـم بـه خـواهـر گلـم:

 

************

 

خـوابـيــدي بـدون لالايـــي و قــصــه       بـگير آسوده بخـواب بـي درد و غصـه
ديـگـه كابوس زمـستــــون نـمي بيـــــنی      توي
خواب گلهاي حسرت نمي چيني

ديـگـه خورشيـد چهـرتـو نـمي سوزونــه       جـاي سيـليهـاي  بـاد روش نـمي مـونه
ديـگـه بـيـدار نـمـي شـي بــا نـگـرونــی       يـا بـا تـرديـد كـه بــري يـا كـه بـمــونــي

رفــتــي و آدمــكــا رو جـــا گـــذاشـتــی      قــانــون جـنـگـل رو زيـــر پــا گـذاشـتــي
اينـجـا قهـرن سـينـه هـا بـا مـهـربــونــی      تـو تــو جـنـگـل نـمـي تـونستـي بمـوني
دلـتـو بــردي بــا خــود بــه جـــاي ديــگه
       اونــا كـــه خدا بـــرات لالايــــي مــــيـــگـه


ميـدونــم مــي بـيـنمــــت يــه روز دوبــــاره      تـوي دنــيـــايـــي كـــه آدمــــك نــــداره

 

 

                                   

 

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؛ نمي خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت؛ ولي بسيار مشتاقم گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش و او هر دم دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد. بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.

 

 

                             

 

+ خلق شده توسط مجید در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:48 |

بنام خدای ايوب، خدای صابران و عاشقان

 

سلام دوستای خوبم امروز می خوام با يه خاطره شروع کنم و با يه شعر تموم . اميدوارم خشتون بياد.

چـند روز پـيش رفـتم انـقلاب تـا کتـاب بـخرم. بـرگشتـنی ديـدم يـه پيـرمرد کـه دو زن کـه احـتمالاً عـروس، خـانم يـا دختـراش بـودن و دو سه تـا کوچـولـو زيـر بـارون وايستـادن . پيـرمـرد کـاپشن چـرمی شـو در آورده بـود و در حالـی کـه از سـرمـا می لـرزيـد بـا صـدايـی آروم و لـرزون بـه هـر کـی کـه رد مـی شد مـی گفـت : کـاپشن!!کـاپشن!!

تـعجـب کـردم و چـند قـدم کـه جلـو رفتـم بـه آقـايـی کـه مـغازه ش اونـجا بـود رسيـدم . و ازش در مـورد پيـرمرد پـرسيدم.گفـت "ايـنجا مـونده و کـرايه شـو نـداره بـره شهـرستان ! می خواد لـباسـاشو بـفروشـه کـه کـرايش در بيـاد."يـه لحـظه تـکون خـوردم.

بـگذريـم . حتـماً شـمام صحـنه هـايی مثـل ايـو ديـدين. ايـن فقـط يـه مـثاله ، يـه خاطـرست،يـه مـثال و يـه خـاطره از قـرن مـا . چـه مثـال و خـاطـره بـدی ! و چـه قـرن بـدی!

يـعنی خـدام اينـارو مـی بينـه؟آره خـدا اينـارو کـه مـی بينـه هيـچ مـن و تـو رو هـم مـی بيـنه. اون مـردای خيـابـونی که درسـت کنـار همـون پيـرمرد دستـاشون رو بـوقه و دارن دنبال يـکی مـی گردنو هـم می بينه و خيـلی چيـزايـی کـه مـن تـو شـايد تـو عمـرمـون يـه بـار هـم نبينـيم. امـا خـدا همـه شـونـو مـی بينـه و مـی ذاره هـر کـی هـر کار دلش می خواد بـکنـه.خـدمونـيم عجـب صبـری داره خـدا؟؟!! اگـه مـن جـاش بـودم!!!

 

عـجـب صـبـری خـدا دارد!
اگـر مـن جـایِ او بـودم؛همـان يـک لحـظـه اول،کـه اوّل ظلـم را مـی ديـدم از مخـلـوقِ بـد کـردار بـی وجـدان؛جـهان را بـا همـه زيـبـايـی و زشـتی،بـه روی يکـدِگـر، ويـرانه مـی کـردم.
عـجـب صـبـری خـدا دارد!
اگـر مـن جـای او بـودم؛کـه در همـسايـه صـدها گـرسـنه، چنـد بـزمـی گـرم عـيش و نـوش مـی ديـدم،نخـستِـين نـعـره ی مـسـتانـه را خـامـوش آنـدم،بـر لـبِ پـيمـانـه مـی کـردم.

  عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد!!!                 
عـجـب صـبـری خـدا دارد!
اگـر مـن جـای او بـودم؛کـه مـی ديـدم يکی عـريان و لـرزان؛ ديـگری پـوشيده از صـد جـامـه ی رنـگيـن؛زمـين و آسمـان را،واژگـون، مـستـانه مـی کـردم.
عـجـب صـبـری خـدا دارد!
اگـر مـن جـای او بـودم؛نـه طاعـت مـی پـذيـرفتـم،نـه گـوش از بهـراستـغفـارِ ايـن بـيدادگـرها تيـز کـرده،پـاره پـاره در کـفِ زاهـد نمـايـان،سبـحه صـد دانـه مـی کـردم.
عـجـب صـبـری خـدا دارد!
اگـر مـن جـای او بـودم؛بـرای خـاطـر تـنـها يـکـی مجـنـونِ صحـراگـردِ بـی سـامـان،هـزاران لـيلی نـاز آفـريـن را کـو بـه کـو،آواره و ديـوانـه مـی کـردم.
عـجـب صـبـری خـدا دارد!

اگـر مـن جـای او بـودم؛بـه گـردِ شمـع سـوزانِ دلِ عشـاقِ سـرگـردان،سـراپـایِ وجـودِ بـی وفـا معشـوق را،پـروانـه مـی کـردم.
عـجـب صـبـری خـدا دارد!
اگـر مـن جـای او بـودم؛بـه عـَرشِ کـبريـايـی، بـا همـه صـبرِ خـدايـی،تـا کـه مـی ديـدم عـزيـزِ نـابجـايـی،نـاز بـر يـک نـاروا کـرده خـواری مـی فـروشـد گـردشِ ايـن چـرخ را،وارونـه بـی صـبرانـه مـی کـردم.
عـجـب صـبـری خـدا دارد!
اگـر مـن جـای او بـودم؛کـه مـی ديـدم مـشوّش عـارف و عـامـی، زبـرقِ فـتنـه  ايـن عـلمِ عـالم سـوزِ مـردم کـش، بـه جـز انـديشـه عشـق و وفـا، معـدوم هـر فـکری،در ايـن دنـيای پـُر افسـانـه مـی کردم.
عـجـب صـبـری خـدا دارد!
چـرا مـن جـایِ او بـاشـم؛همـين بهـتر کـه او خـود جـایِ خـود بنـشسـته و تـابِ تمـاشـایِ تمـامِ زشـتکاری هـایِ ايـن مخـلوق را دارد!وگـرنـه مـن بـه جـایِ او چـو بـودم،يـک نـفس کـی عـادلانـه سـازشـی،بـا جـاهـل فـرزانـه مـی کـردم؛
عـجـب صـبـری خـدا دارد!عجب صبری خدا دارد!!!

عـجـب صـبـری خـدا دارد!

عـجـب صـبـری خـدا دارد!

عـجـب صـبـری خـدا دارد !

عـجـب صـبـری خـدا دارد !

 

+ خلق شده توسط مجید در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:35 |

منبع كدهاي جاوااسكريپت
<$BlogPageTitle$> <$BlogMetaData$>

<$BlogTitle$>

<$BlogDescription$>

<$BlogDateHeaderDate$>

<$BlogItemTitle$>

<$BlogItemBody$>

<$BlogItemCommentCount$> Comments:

<$BlogCommentAuthor$> said...

<$BlogCommentBody$>

<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>

<$BlogItemCreate$>

Links to this post:

<$BlogBacklinkControl$> <$BlogBacklinkTitle$> <$BlogBacklinkDeleteIcon$>
<$BlogBacklinkSnippet$>
posted by <$BlogBacklinkAuthor$> @ <$BlogBacklinkDateTime$>

<$BlogItemBacklinkCreate$>

<< Home