بنام دوست
سـلام دوستـاي خـوبم: مـن تصـميم گـرفتم تـو وبـم تـا اونـجا كـه مقـدوره از عشـق بنـويسم. ولي نمـي دونم چـرا تـا حـرف عـشق پيـش ميـاد همـه مون يـاد ‹‹ ليـلي و مجـنون›› ، ‹‹فـرهاد و شيـرين›› ،‹‹ ويـس و رامـين›› واز ايـن جـور آدما مي افتـيم آخـه مـگه عشـق فقـط ايـنه، مگه فقط اينـا عـاشق بـودن اگـه اينجـوريـه کـه ديـگه بـايد تـو افسـانه هـا دنبـال عشق و عاشقا بگـرديم . اصـلاً كـي عشـقو اينـجوري تعـريف كـرده مـن فـکر مـی کنـم ايـن فقـط "يـه نـوع "از عشقـه نـه همـه عشـق. يـه نـوع كـه اونم مـي تـونه پـاك و مقـدس بـاشه مثـل ‹‹عـلي و فـاطمه›› مثل ‹‹محـمد و خـديجه›› و... و مي تـونه دروغ، دورويـي و هـوس بـاشه كـه متـاسفـانه مثـالاش اصـلاً كـم نيسـتند.
بـه نـظر مـن عـشق يعـني‹‹ عـلاقه شـديد قـلب بـه يه وجود ›› حـالا ايـن نـوع قلـب و اون وجـودي كـه بهـش عشـق مـي ورزيم و شـدت عـلاقه مـون، نـوع عشـقمونـو مشخـص مـي كنه.ايـن وجـود ميتـونه يه انسـان بـاشه، يـه كشـور بـاشه يـه قشـر خـاص بـاشن، يـا ايـنكه يـه ذات مقـدس بـاشه. بـا يـه قـلب پـاك هـم ميـشه عـاشق خـدا بـود و هـم خـديجه، هـم بـه خـاطر خـدا تـپيد و هم بـه خـاطر فـاطمه و حسـن و حسيـن.
حـالا زيـاد تـو تـعريف دقيـق عشـق نمـي رم. اگـه عمـري بـود بـعداً سـعي مـي كنـم يـه تـعريـف عـلمي از عشـق كـه روانـشناسا در مـورد عـشق و انواع اون دادن رو بـذارم تـو وبم.امـا الان مـي خـوام از يكي از عشقـاي خـودم بـراتـون بنـويسـم. دليـلشم ايـنه كـه داريم بـه بيسـتم ارديبهشـت نـزديك ميشيم. بيسـت ارديبـهشت بـراي مـن يـادآور يـك وجـود مقـدسه كـه حالا كه رفتـه احسـاس مي كنـم عـاشقشـم. وفقـط مي تـونم بـگم خـوش بـه حالـش چـون" پـاك اومـد و پـاك رفـت".
عـشقي كـه مـي خـوام از اون بـراتـون بـگم عشـق بـه يک زيبـای پـاک، بـه يک فـرشـته،يک بـهشتی..... و يک خـواهـره.آره يـه خـواهـر كه چنـد سـال پيـش بـود امـا حـالا....
نـمی دونـم تـا حـالا يـه گـل نـرگس خـرد شـده رو ديـديـن!؟ البتـه اميـدوارم اصـلاً نبينـين! امـا مـن ديـدم مـن يـه گـل نـرگس خـرد شـده رو از زيـر آوار در آوردم. و بـعد سـرمـو رو قـلبش گـذاشتـم و ديـدم ديگـه آهنـگ تپيـدن نـداره . ديگـه از تپيـدن تـوی ايـن جـهنم، يا بـه قـول سيـاوش قميشي جنگـل حوصـله اش سـر اومـده و مـی خـواد بـره . فقـط نـه يـا ده سـالـش بـود امـا واسـه مـن نـود سـال خـاطـره بـود. بيست ارديبهشت سـال هفتـاد و شش يـه جـای ايـران لـرزيـد و مـن و خـواهـر خـوبـم اونـجا بـوديـم. مـن تـو خـونـه و او تـوی حيـاط. امـا حـالا اون تـوی بـهشته و مـن تـوی جهنـم. اون لـحظه کـه ديگـه زميـن طـاقتـش سـر اومـد و شـروع بـه لـرزه کـرد از خـونه اومـدم بيـرون. خـواستـم بيـام تـو حيـاط؛ امـا ديگـه حيـاطـی نبـود. اونـجا يـه عـالـمه گـل و خشـت و آجـر بـود و يـه گـل نـرگس زيـر اون هـمه آوار.
حالا اين ترانه زيباي سيـاوش قميـشی رو عاشقـانـه تقـديـمش مـی کنـم بـه خـواهـر گلـم:
************
خـوابـيــدي بـدون لالايـــي و قــصــه بـگير آسوده بخـواب بـي درد و غصـه
ديـگـه كابوس زمـستــــون نـمي بيـــــنی توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني
ديـگـه خورشيـد چهـرتـو نـمي سوزونــه جـاي سيـليهـاي بـاد روش نـمي مـونه
ديـگـه بـيـدار نـمـي شـي بــا نـگـرونــی يـا بـا تـرديـد كـه بــري يـا كـه بـمــونــي
رفــتــي و آدمــكــا رو جـــا گـــذاشـتــی قــانــون جـنـگـل رو زيـــر پــا گـذاشـتــي
اينـجـا قهـرن سـينـه هـا بـا مـهـربــونــی تـو تــو جـنـگـل نـمـي تـونستـي بمـوني
دلـتـو بــردي بــا خــود بــه جـــاي ديــگه اونــا كـــه خدا بـــرات لالايــــي مــــيـــگـه

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؛ نمي خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت؛ ولي بسيار مشتاقم گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش و او هر دم دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد. بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.


